مرا ببوس تا شاعر شوم


زندگی بوییدن بهار نارنج هایی ست 
که هر شب از چشم های تو بر شعرهای من می ریزد

 و من هر صبح با طلوعی از  بهارهای تازه از تو می نویسم

 و فکر می کنم؛آنقدر به چشمانت عادت کرده ام که بعد از تو هر شب بی ماه و نارنج می مانم.

فقط تو می دانی که چقدر آسمانت را دوست دارم و بهارهایت را.

و چقدر دلم می خواهد بگویم تا آخر نارنج ها؛تا آخر بهارها" فقط تو را دوست دارم".

حالا بیا کنار شعرهای من یک"  لیوان بهار نارنج بنوش ".

و از چشم هایت بپرس که چند بار دوستت دارم را از شعرهای من نوشیده است.

و مرا ببوس و مرا ببوس و مرا ببوس

تا هر صبح از چشم های تو بیدار شوم

و در کوچه ی نگاه تو بدوم

و بنویسم و بنویسم و بنویسم

" ببین چقدر عشق از سرم گذشته است"

" ببین چقدر بهار بر شعرهایم ریخته است"
 s.a.b

/ 0 نظر / 15 بازدید